|
دل نوشته ها
|

فاصله میان خندیدن تا گریستن
فقط
یک خاطره است
شب است
و من تنها رفیق لحظه های تاریک و بی رونق شب
که عاشقانه لحظاتش را دوست می دارم
این نخستین باریست که روشنای روز از پس این ساکت افسرده مرا می خواند
این نخستین باریست که من در شب انتظار شادم
چرا که فردا روشن است و من از سر آغاز این شب متفاوت از شب های همیشه مغبوم و غمگین
سپیده اش را به انتظار نشسته ام
و به شکرانه ی تفعلی که زده ام:
مژده ای دل که دگر باد صبا باز آمد
از سویدای دل شادم و از ایمان سرشارم
آن چیست؟
آن تکه کاغذ لای کتاب؟
یک دست نوشته ی قدیمی
یادگار خط دوست:
به کجا برم شکایت که بگویم این حکایت؟
که لبت حیات ما بود و نداشتی دوامی
شادی ام در حادثه ی خاطره ام پرپر شد
گونه هایم تر شد
آه
ای نشسته در تاریک ترین گوشه های لحظه های پر غصه و درد ذهن و ضمیر خسته ی من!
ای پادشاه فاتح به قدرت ایستاده بر فراز رنگین ترین و بشکوه ترین لحظه های عاشقانه ی زندگی و هستی من!
ای جاودانه از دیروز
ای یگانه از دیروز تا امروز
یاد تو هنوز هم در من گریه می آغازد
و چرا این سخنت در ذهن خسته ی من رنگ نمی بازد که با تکرارش هر نفس به جنون نزدیک ترم
می کند؟
<خوب می دانم هنگامی عاشقم خواهی گشت که از دستم بدهی>
یاد این جمله در من شعله می اندازد
آتشی از جنس سردی و خامی جوانی
تو
آری تو
دوست داشتنی ترین خائن جهانی
که نه دشمن,بلکه عاشق داری
و نه عاشق,بلکه مجنون داری.
وداع کال

قصه ها را ها باید از ته خواند دیگر
گو که اینگونه
به انجامی چو آغاز رسید
ای وارثان غصه های مانده اکنون یادگار از قصه های تلخ و بسیار تلخ دیروز کبود
ای نو آیین رهروان بی خبر از هرچه پستی و تباهی و سیاهی در رهی اینگونه در ظاهر سپید
هیچتان آیا گمان از روزگاری اینچنین می برد؟
روزگاری که:
چشمان مردمانش به رنگ لباس نو عروسان است و
بخت نو عروسانش به رنگ دلهای نامردمانش!
آنجا که نه اسبی مانده باقی و نه اصلی
آنجا که کسی یادش نیست
بر لیلی تنها و تنها مجنون عاشق بود
و مجنون را فقط و فقط یک لیلی!
ما همه بازندگان هستی خویشیم در ایام مستی
و کنون
گرفتار درد خماریم در روزگار دروغ و پستی
قصه ها ی روزگارانی چنین با سر آغازی چنان خالی از غم را
باید اکنون بار دیگر خواند
نه از سر,بلکه این بار باید از ته خواند
قصه هایی گرچه پایانش کبود
اما در تلاشی اینگونه با امید
شاید اینگونه به انجامی چو آغازش رسید
جوانی

در مسیر پیچ در پیچ شکفتن ها و رستن های جوانی
مانده ام تنها !
آه جوانی-شادی از چهره ات پیدا نیست
چه می خواهی؟
چه می جویی؟
به دنبال که می گردی؟
بیا این گوی و این میدان
دست بر زانو بزن
همت کن و ناله را بس کن
تا به کی امید کاذب بر بساطی که نه امروزش معلوم است و نه فرداش؟
در یاب خاک حاصلخیز جانت را
ریشه های تازه اما غرق در پیشینه ی اندوهناکت را دگر باره بخوان
و بر آن جویی از آب توبه کن سرشار
وانگه همچو یک مرد
دست بر زانو بزن
این زمین را بار دیگر شخم زن
هیچ نه در انتظار بخشش ابر سیاه آسمان می باش و نه
در فکر دزدی از جوی آب باغ همسایه
جوانی-ای بشکوه ترین فصل زندگانی
ای که می پنداری بهارت جاودانیست
کوله بارت را به قدر وسع پر کن از مطاع زندگانی
از هر چیزی که هست
یار و مال و نام و...من نمی دانم دگر
مبادا دل دهی بر حسن این گلهای بی ریشه؟
که بیش از چند روزی نیست عمر حسن و زیباییش
اعتماد بر گل؟
هرگز !
این خود عین جوانیست
بنازم قامت بالا بلند نازنین سروی
که گسترده تنش بر آشیان بلبل عشقش در سرما و در گرما
و ندارد جز محبت انتظاری بیش!
جوانی-آنچنان در امروز خود گم گشته ام
که در تعلل کوتاه بین دو بوسه از لب های عشق
مرا مجال گریستن نیست چون
به اعتبار لامسه در تاریکی چروک های صورت معشوقم را حس می کنم
و در ماتم افتادن یک مو از سر عشق
پشت لب می گزم و خون خود را می خورم
آی جوانی-برق عشق در نگاهت پیدا نیست
ای جوانی-
ما را چه شدست که گذر از تو بر ما آرزوییست ناشکرانه ولی سخت بزرگ؟!
و گرفتار در میانه شکافی کز دو سو
بی اعتنایی و بی اعتباری می فشاردمان
لیـــــــــــــــــــــــــــــــــکاین دل را هنوز هم هوس هاییست
آه-ای جوانی-شادی از چهره ات پیدا نیست...
ناصح نیم شبی

خیل انبوه کسان می بینم
در صف ناصحان بی پایان
همه عازم پی نصیحت من
این کژ اندیش واعظان ناپاکان
عجب از این مردمان بی باکان!
هر یک از بهر نجات من مست
کرده تکلیف به خود این ره سخت
ورنه آسودگیش را چه شدست
که کند عزم من باده پرست؟
رو به جمعیت بی کار مکلف کردم
بهر فهمیدن راز خدمت
دست خود برده به بالا و سوالی کردم:
چیست درد من مفلس که از آن بی خبرم؟
فاش گویید به من تا که به آن پی ببرم
این چه تکلیف بزرگیست که از بهر ادا
اینچنین طالب آنید ولو تا به فنا؟
گویی ناگه حاضران را تیری اندر دل نشست
شیشه ی عمر من انگار ناگه افتاد و شکست
سوی من آمد و گفت ارشد جمع
دور من گشت چو پروانه به دور یک شمع
ناصح نیم و پند ندانم که چه باشد
واعظ نیم و وعظ ندانم که چه باشد
چند پرسش دارم, گویم و آنگه روم
ای فدای قد و بالایت شوم!
هیچ یادت هست آیا که کها رنجانده ای؟
نیز میدانی دل چندین نفر سوزانده ای؟
چند از بهر هوسرانی و کام دل خویش
این و آن را کرده ای بازیچه ی نیرنگ خویش؟
هیچت آیا آه مظلوم یاد هست؟
ترس آیا از خدایت باز هست؟
هان نمی ترسی بگیرد دامنت
ناله های مادر و گریه های خواهرت؟
جامه از تن به در افکنده و انگشت به دهان
شده ام گیج و سر افکنده میان همگان
بار الها,خدایا تو به فریادم رس
راستی آیا هنوزم تو مرا یادت هست؟
همه گویند سخن از من و پستی من
تو بفرما که چرا شد اینچنین هستی من؟
تو مرا قوت آن ده که ز جا برخیزم
من توانم که از این دیو دغا بگریزم
این چمن گرچه دیریست که ویران شده است
آهوان ختنش طعمه ی شیران شده است
با من اکنون دگر باره جوان خواهد شد
دوستی و مهر درش آب روان خواهد شد
خواب شاتوتی

روز به نیمه رسیده بود ولی همچنان
آتش از آسمان می بارید
من کنج دنجی برگزیدم و زیر سایه ی شاه توت پیر حیاط
شاهد عشق بازی بانوی عالم تاب آسمان بودم با یک تکه ابر
چند لحظه بعد صدای سهمگینی در فضا پیچید وصورت من تر شد
من خسته از بازی های کودکانه ناگهان خوابم برد
در خواب داشتم می ساختم صندوقچه ای
جنس آن یادم نیست
هر چه داشت با من نسبتی و من الفتی با آن
نهادم در آن
عشق را٬ احساس را٬ غیرت ودرد ومحبت را
نام آن دل کردم و سینه ام را منزلش
وسپردم کلیدش را به زمان
طبق عادت می شدم جویا حال و روز آن گرانمایه امانت را
با پریشان خاطری‘آشفته تر حالی از زمان
خواه زیر باران بود وطوفان های سهم
یا باد بود و روی دریاهای خشم
از بارها یک بار غافل از آن گشتم
من نمی دانم چه بود٬ مصلحت نامش کنم یا قسمت؟
هر چه بود پیش آمد
آن گرانمایه امانت را
آن عزیز و مامن دار وندارم را زمان داد به باد
من می دویدم شتابان دنبال باد٬ به گمانم گریه هم می کردم
اما افسوس٬ رفت٬ رفت او رفت ودلم را با خود برد
تا نیابم بار دیگر آن را
تا به سینه باز نتوانم گرداند گوهر یکتای جانم را٬ نام من امید نیست
بیدلم اکنون
بیدل بی اعتماد
به زمین و به زمان و به هوا
دیگر اکنون برای من که بیدل گشته ام پر تفاوت نکند
رقص زیبای شقایق های عاشق در دشت
با درشتی تیغ های مانده در حلقوم خر
یا تفاوت نکند آن که در بر داری
بت چینی است عدوی هرزگی
یا که یک کاسب و تو یک مشتری
آه...
ای باد خائن هر دم که می وزی
آتش سوزان یادم شعله ور تر می شود
گاه با خود گویم:
گر یقین داری که دل چاره دردت کند یا مرهم زخمت شود
انتظارش را بکش
ور نه بی دل زیستن٬عیب نیست٬ بلکه عین راحتی است
هان نگاه کن٬ دیگران را ببین
سرخوشند ومست وشاد
می نهند هردم بر سر یکدیگر کلاه
می شوند در لحظه عاشق تا رسند شب ها به کام
وصبح فردا روز از نو عاشقی از نو
گر بیابی بار دیگر دل را٬ چون عروسی است هزارش داماد
گشته همنشین باد و به زمان آغشته
تو گمان می داری دل پوسیده به کارت آید؟
آی بس کن دیگر امید٬ تو که خوب می دانی
ترک عادت موجب نقصان شود
دل خود را بازیاب
سر جایش بگذار
عاشقی را دریاب
ناگهان با صدای مادرم می پرم از خواب:
-امید جان مادر آنجا سرما می خوری
باران می بارد برخیز برو روی تخت خود بخواب!-
برای مادرم
کس چه می داند که از پس این گریه های آغازین
سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد
کودکی متولد می شود و زار زار می گرید
گریه از آغاز با اوست
منتظران سر خوش از ورودش و تنها آغوش گرم مادر تسلی بخش این سرود غم انگیز و بی وقفه
صدایی که گویی مرثیه ی جوانی را می سراید
کسی نبود که از درد این تازه شریک بی نهایت غم های انسان سوال کند
و گریه هایش را با بی تفاوتی به سلامتش تعبیر نکند
در بدایتی چنین غمگنانه آیا واقعا شاد باید بود؟
راستی آیا سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد؟
آن کودک منم
گرچه هنوز هم کودکم
اما اکنون معنای گریه هایم را خوب می فهمم
اکنون نیز گرمای هیچ آغوش
امنیت خاطرم را منبسط نمی کند
مگر آغوش مادرم
آن پناه و تکیه ی دهشتناک ترین اوقات
در بی سر و سامان ترین ایام
آنکه جرمش تنها
بار اسمی است که بر دوش دارد-مادر
من هیچ بودم و هستم
میان بودم و هستم فاصله ایست که تو آنرا
به بهای جوانیت پر کردی
ببین که چه بالا و بلند رو به رویت ایستاده ام
و شگفتا که تو در آیینه ی چهره ام خطوط چهره ات را می بینی و عاشقانه و از سر رضایت می خندی
ببین که چه بالا و بلند رو به رویت ایستاده ام
من هیچ بودم و هر چه ام از توست
نفسم به گرمای نفست پیوند دارد و حیاتم به حیات تو
بلندای قامتم از شور عشقی است که نثارم کردی
و زندگانی ام مرهون حضور تو
شب های دلهره را با اشک هایت سحر کردی
و هر دم که چشمانم را گشودم بالای سرم بودی
با کدامین جمله توصیفت کنم که کلامم بزرگی ات را در خور نیست
هیچ غم مبادت تا مرا داری
گر بگویی کوه را از جای خود بر کن
یا بفرمایی که آفاق را یک سره بر هم زن
ور بگویی فرش راهم کن دو چشمانت
هستم ای مادر به فرمانت
ای همه دار و ندار من به قربانت
نگاهم کن ببین
که چه بالا و بلند رو به رویت ایستاده ام
بگو با کدامین جمله توصیفت کنم که کلامم بزرگی ات را در خور نیست
اکنون در آستانه ام
در آستانه ی سال روز میلادم
و سا قه های جوانم در بهمنی دیگر به شکوفه نشسته است
هر چند که لبخند خوشحالیم در سورت سرمای بهمن یخ بسته است
ولی دلم هنوز از داغ آتشی که بر آن افتاد می سوزد
آتشی که از سر مهر به پا شد و در بهمن به چله نشست
راستی آیا سرنوشت چگونه رقم خواهد خورد؟
جراحت به دل نسشته را کدام مرهم چاره خواهد کرد؟
و آیا گریه ی آغاز تا ابد با من باقی است؟
این چه دردیست که دیریست همراه من است؟
گاه از جام شور انگیز هستی کام می گیرم
و
گاه نو عروس بخت خود را افریطه می انگارم
بخت را دستمایه ای کردم برای خود
تا بگویم هر کجایی که کم آوردم
بیندازم به گرده ی سخت و ستوارش
کوتهی ها و قصورم را و گویم:
سهم من این است از بخت و اقبالم
لیک خود خوب می دانم
بخت را تقصیر نیست
تو بگو با من,تو ماذر جان چه باید کرد؟
راستی آیا سرنوشت اینگونه خواهد بود؟
تا کجا؟
تا کی؟
رسالت واژه

برای توصیف تو
به بضاعت کلامم می نگرم
و چون نمی خواهم زبان به دشنام بگشایم
خموش می مانم
برای باز فریاد کردنت
ناز حنجره ام را کشیده ام و منت اشکم را
مرهم لاعلاج زخم دلم را بر شکاف فرق به سنگ خورده ام می نهم
و آن دم که سبزی سرم به سرخی می گراید,زیر لب می گویم:
انگار نه انگار
و به بهانه ی سرما شالی به دور گردنم می پیچم تا بر آمدگی رگهایش به چشم نیاید
اما این زبان هنوز از خون جنایتی که کردی سرخ است
و چنته هنوز تهی از واژگان وصال
گاه چنین می اندیشم:
چه سر خوشند مردمی که فراموش می کنند
و قارغ از درد هر یادی
یا
یاد هر یاری
در بازار چانه می زنند بر سر تعداد دانه های ارزن مرغ عشقشان!
ولی برای عطش عشقشان آب نمی پویند
زوال آینه در خاموشی است و زوال عشق در فراموشی
از اینروست که اگر حتی دمی خیال را به کنج راحتی مهمان کنم
همدرد قفس مرغ عشق می شود نه هم سفره ی دانه های ارزن
با من باش

لحظه ای با من باش
تنها لحظه ای بی آنکه به ساعتم نگاه کنم
و دغدغه ی پایان عذابم دهد
با من باش
راستی تبرت را نیز همراه بیار
و با نجابت ریشه های ستبر خیال فروغلتیده ام در شوره زار سوزان یادت آشنایش کن
با من باش
این جنگ نجابت و هرزگی ست
ریشه ها از جرم خود اگاهند
اما تو بزن
شاید بیچاره ها ناچارند
تو بزن
و بساز بر من و بر یادت زخم هائی کاری
و آن هنگام که از خشکیدنم مطمئن شدی
تبرت را به دیوار اتاقم بیاویز و خواب را بر من ببخش
که اگر نه,
گرچه دلی روشن تر از آینه دارم
و شکننده تر از وضوح شمع
شاید تبر به کارم آمد و هوس آسودگی کنم حتی با حکم ابد
با من باش و مادامی که صدای نفسم را می شنوی
عقده هایت را فریاد کن و به مدد بازوانت بفرست
بزن با هرچه در جان داری
تا که خون موج زند در عالم
آری,این بارش باران گونه ی خون من است
زیر بارانش رو و با آن غسل کن,غسل شرف
ور توانی جرعه ای نیز بنوش
زان جاودانه ترین عصاره ی عشق و تعهد
تا که پاکت سازد و نجاتت دهد از اهریمن نفس
یا که آن هرزه تنت را
جز جولانگه نظارگان بی مایه
یا ضحاکان سیاوش ظاهر
جای امنی سازد و فرصتی
تا سنگ خاره ی سیاه درون سینه ات
گرد و غبار بزداید از چهره
گرچه اکنون دیگر پاک شده ای
اما
وقت آن است که به خاک برگردی
این بار اما
آغوشت را برای فرشته ی مرگ بگشای
باشد که من یگانه شاهد این هم آغوشی باشم
شب تاریک بسطام

چقدر ترسیدیم آن شب
شب بعد از یلدا
با توام خوب گوش کن
تو که همه ی هستی منی
شاید این آخرین باریست که با تو به گپ نشسته ام
راستی آیا اصلا
تو مرا یادت هست؟
یا بگویم که کی ام؟
منم آن کودک نا بالغ شاد
منم آن دل به وصالت بسته
منم آن زندگی اش رفته به باد
منم آن دست ز جانش شسته
دست در دامن اندوه و ملال روز و شب پیوسته
منم آن عاشق نا پخته ی خام
که ستاندی از او
شادی و کودکی و عشق و مقام
آری
منم آنکس که روزی نامش بود : امید
نام اکنونم چیست؟
تو چه نامم کردی؟
وقت رفتن تا کی
خنده بر من کردی؟
ماه ها می گذرد اما من
بعد از آن رفتن نا هنگامت
باورم نیست که دیگر نیستی
گرچه هستی اما در کنارم نیستی
هیچ آیا لحظه ای هم بر من
می کنی فکر و یادم را شاد؟
زیر لب می گوئی:
یاد باد آن روزگاران یاد باد؟
لیک من می گویم
روز و شب می گویم:
یاد باد آن روزگاران یاد باد
در این شب سرد زمستانی بعد از یلدا
رد شدم از گردنه ی سمنان تنها
و یاد تو در خاطر من
گریه ای انداخت شر شر بی امان
یادم آمد که به تو می گفتم:
به کنارم تو بمان به شام تارم تو بمان
تو بمان با من عاشق تو بمان
ایستادم اما
تو نبودی آنجا
با خودم گفتم باز:
آری من تنها
لجن یاد تو

"من و تو یکی شوریم
از هر شعله ای برتر
که هیچگاه شکست را بر ما چیرگی نیست
زیرا که از عشق روئینه تنیم"
طبق معمول خواب بودم
و هنگامی که به این دنیا برگشتم
تکه کاغذی بالای سرم بود
که شباهت بیشتر به یک دسیسه می برد تا یک شعر
و امضائی از لب های هرزه ات پایش بود
افسوس
چه دیر فهمیدم که تو حتی
شرافت کاغذ و قلم را هم به بازی گرفتی و صداقتشان را
و قلم را که به آزادگی شهره است
مثل خودت مزدور کردی
و خواستی سفیدی کاغذ را از آن بگیری
و بر تن سیه پوش پدر مرده ات کنی
و کشاندی من و آنها را به سیه چال دروغ
جائی از گند و کثافت مملو
به امیدی که چنین پندارم که اینها بوی تو نیست
وز محیط می آید!
لیک تو غافل از آنی که لجن-به خدایم سوگند-از تو پاک تر است
ولی من یک سال است
وعده ای کردم با این دل تنگ
که هر روز سه بار:صبح و ظهر و شب
بسپارم آنرا را به
لجن یاد تو
و دروغی که میدانم
باز هم قربانی خواهد گرفت!
(امید)
رهائی
بايد بيرون مي لغزيدم
و به هر جان کندني
خود را
از قيد و بندهاي تکليف رها مي کردم
از نظم بي روحي
که به تکرارها مي انجامد
شايد از اقبال من است
که هر مردي در زندگيم
به عرقي مي ماند
که بدون مزه فرو داده باشم
و تنها يادگاري که مي گذارد
سردرد مزمني است
و من شايد فقط
خيال لخت شبانگاهي اش باشم
اما همه چيز به غبار ختم مي شود
تمام استخوان ها
تمام جاده ها
من قصد دارم
همين يک بار زندگي را
که از سرم هم زياد است
براي خودم نگه دارم
وه! عجب نعمتي است
که لازم نباشد
از روي تکليف
چيزي را به کسي ثابت کني
و از خودت بگريزي
من اما جاي دوري نمي روم
(شعر از دوستم)
باز خواهــــی گشت
خوب میدانم،باز خواهی گشت


تو مرا ندیدی که گوشی را گذاشتم
سرم را ناخواسته،
به شیشه ی پنجره کوبیدم
زن بغل دستی ام دستمالی به سویم دراز کرد
انگار اشکی را که هنوز فرونغلتیده بود پیش بینی کرده بود
اما گریه ام را خوردم
و همان لحظه در درونم چیزی شکست
چیزی مرد
چیزی نابود شد.
رها شدم.
تو بودی که شکستی؟
نمی دانم اما،
همان جا روی صندلی قطار،
عشق من به تو
بدون وداعی و کلامی
بدون نامه ی خداحافظی با بوسه ی رژلبی زیراش
از وجودم رخت بر کند
و من به طرز احمقانه ای
تاریخ آن روز را به یاد نمی آورم.
محض اطلاع بگویم،
موهایم را سیاه رنگ کرده ام
و به جنبش جدیدی پیوسته ام که با امثال تو مبارزه می کند
جنبش ضد مردان چشم چران حشری
که برای هر جانور ماده ای
آلت راست می کنند.
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 16:53 توسط دوستم
اولین باران

از صدای شکستن دل ابرها
و سنگینی بغض ناودان
و بوی خاک خیس
می شود فهمید که در کوچه می بارد باران
گوش من به موسیقی پائیز آشناست
وآواز حزین باران
زیرا که من عشقم را زیر باران یافتم
زیر باران با تو بودم
باری بی تو هم خواهم رفت
تا مگر آبیاری کنم اندوه خاطر خود را
و با طراوت یادت نفسی تازه کنم
اینک اولین پائیز بعد از توست
و من
عاشقانه پاسداری می کنم یادگارت را
یادگاری جاودانه زرد و اندوهناک
با هزارش رنگ های افسوس و دریغ
بی هیچ امیدی به بهار
یا شکوفه ی سرخ لبخند تو
زانکه از پس این ابر های سیاه و دلگیر جدایی
هیچ خورشیدی و گرمایی نیست
نیز هیچ آسمانی پیدا نیست
هم مگر گرمی دست تو دهد
مژده ی رویش و زاییدن
ریشه های محبوس درخت عشقم را
در شوره زار سرد تنهایی
آه ...
باران ببار
که تن خشک زمین
میزبانی میکند بوسه های خیست را
و دریغا که من
دیریست به میهمانی او نرفته ام

امید
از پس شبهای چه بسیار دراز و چه عبث
مانده اکنون برایم
حسرت خشت های عمرم که سپردم چه ارزان به آسیاب زمان
وز پی اش عشقم و احساس و امید
که برفت زیر انبوهی خاک
یادم آمد ناگاه چاووشی خوان قوافل می گفت:
چه آرزوها که داشتم و دیگر ندارم"
لیک من می گویم:
چه آرزو ها که نداشتم و اکنون دارم
من چند روزیست صبح را میبینم
صبح هم یک آرزوست
دیدن روی توام دیگر بار
جاودانه آرزوست
آری من با تو خموشم چندیست
اما
خامشی شرط فراموشی نیست
نشسته ام در انتظار
و تو را از دور میبینم که می آیی و می نالی و می گریی
پشیمان و خسته
بال و پر بشکسته
بی آنکه وزنی داشته باشد توشه ات
از گذار راه نیمش ننگ نیمش آه
و سراسیمه به دنبال امید
گرچه دانم که به خرجت نرود
همچنانی که نرفت آن زمانی که تو را می گفتم
"مرا تو بی سببی نیستی
لیک جاودانه تا ابد
تو را من چشم در راهم شباهنگام
و صبح
اینگونه با تو زیباست

جواب غزل

بند های دلم از دوری تو باز شده
و عقاب دلم از هجر رخت غاز شده
گذرگاه

دلم میخواهدش
دلم میخواهدش بی شک ولی
در آن هنگامه که پرستوی خاطرم به بام عشق رو به زوالش می نشیند
تصویر رنگی ام در ذهن او به خاکستر آتشی میگراید
که پیش از این با هیمه های بزرگ و تنومندش
به بال های نازک خیال پرستو پرتاب می نمود
و صدائی که همواره می گوید
من نمی خواهمت
و بعد از آن
من در روشنای روزعبور از وسط خیابان را دوست تر میدارم
تا ذهن خیال انگیزم لذت خلوت شبانه ی با او بودنم رادرکنج آن خیابان تاریک طلب نکند
تا صدای غرش اتومبیل های خسته از بیگاری مرا به یاد تکرار وازه ی دوستت دارم نیندازد
بعد از این
اگر دلم هوایش را کرد
آدرس توالت عمومی را نشانش خواهم داد که او
exit به شگفت آمده بود از زیبائیش و سرمست بود از فهم کلمه ی
هوای آنجا بیشتر مرا یاد او می اندازد
ماه مهر,ماه قهر
زمین رنجور از ظلم طولانی آفتاب است
ودل کویر پاره پاره از تشنگی و بی کسی
و درختان خسته اند از جدال بی وقفه با آفتاب
تا سر پناهی بسازند
برای من
برای تو
که خوش بخرامیم زیر سایه ی مهرش
کودکان خسته از تکرار و بی کاری
آمدنش را به چله نشسته اند
هر چند سر خوشند از آزادی
آری
نرم نرمک بوی ماه مهر می آید
ماه زیبائی
ماه پویائی
ماه زندگی
ماه دوست داشتن
ماه همدلی
زمین تشنه لب میزبانی میکند اولین قطره های بارانش را
بذانسان که کویر
سیاهی آسمانش را خوشتر میدارد
با ابر های تیره
و اما در این میان
تنها درخت است که مرا می فهمد
که عمری زیر سایه اش با نفسش آمیخته ام
من سنگینی نفسش و زرد شدن برگ هایش را می فهمم
و او از بالا یکی یکی موهای سفید مرا می شمارد
من و این درخت
تنها قربانیان این نو رسیده ی آبادگریم
در سالروز میلاد یک عشق اهورائی
صدای خش خش برگ های درخت
زیر پای عابران
به صدای شکستن دل عاشقی می ماند ,تنها
که پیوسته زیر لب می گوید
پارسال دوست,امسال آشنا
این نه آن مهری ست که زمین را کند خوشحال
و آبیاری کند اندوه خاطر دشت را
و نه آن مهری ست که من را عاشق کرد
و همچنان زیر لب می گویدآن چه آغاز وچه مهری بود؟
وین چه انجام و چه قهری بود؟

پائیز بهاری
ساعت درست لحظه ی رسیدن را نشان میداد
و من در اظطرابی هولناک
دستم را روی بوق ماشینم می فشردم تا بغض گلویم را فریاد کنم
گذر زمان بدان سان آشنایم با مسیر کرده بود
که بیزار از انتظار و سعادت دیداردوباره ی جسیکا
در جدال با تو به خاطر یک لحظه دیدنت
دل آسمان در یک لحظه چنان آتش گرفت
که ابرها برای خاموشی اش گریه کردند و زمین تر شد
نفس گرم باد با تکان دادن پاچه های شلوار مردانه ام
ورودت را مزده داد
ظاهرت بوی کهنگی میداد اما نمی دانستی
در روزی که حضورت فلسفه ی زنده کردن یک عشق است
کهنگی قابل ستایش است
نه دست آویزی برای بهانه گیری
و من در هنگامه ی کشف واهی بودن دومین در زندان سبزت
دیدمت
و عشقم را با گرمای لب هایم به تو هدیه کردم
و تو
با شکوفه ی لبخندت
پائیزم را بهار کردی
آری من...

مثل یک مرده ی در گورش تنگ
مثل یک کودک گم کرده پدر
مثل یک گمشده در راه سفر
می زند بر در و دیوار دلم
آتشی از غمها
آری من تنها
باورم نیست که این تصویر من است
آنچه در اینه میبینم گاه
چهره ی آینه از من بگرفت
دیگر این آینه هم حرمت من را نگرفت
می هراسد آینه امشب از من
میکشم از ته دل ناله و آه
با دل ریش و جگر سوخته و بشکسته کمر
با خودم می گویم
تا همین جا که رسیدی بس است
ندهی گوش اگر این سخنم
زود تر زانکه به وهمت آید
میشوی کور و کر و احمق و خر
چشم در چشم من انداخت و گفت
مرغ عشق من و تو نیز بخفت
با خودم گفتم باز
گرچه دانم که هنوزت نفسی می آید
نفس ار بهر منت نیست چنین پندارم
که آنک
وز وز خر مگسی می آید
لیک هر شب خلوتی دارم با این دل تنگ
دل و سیل غمها
پس چرا میگویم
آری من تنها؟
منتظرم باش
یک بار دیگر به دیدارت خواهم آمد
باز هم با دست پر
دستانی که اگر چه هنوز سنگینی اش را روی صورتت احساس میکنی
اما
این بار با آن پیراهن تنگ و چسبان که تو از آن متنفری
نیز
از پشت پنجره سلف دانشکده
کنار دوستان مشتاقت
مرا نخواهی دید
و سرت محکم به سقف کوبیده نخواهد شد
و یا دیگر
با خیالی راحت
دوستان مذکرت دیگر
نصف شبها به گوشی تو زنگ نخواهند زد
یا اگر صدای من را شنیدند
متعجب و دست پاچه
خود را هم کلاسی تو جا نخواهند زد
موبایلت شاید واقعا واگذار شده باشد
یا آن مردک پست حقیر
تن به خواری ندهد که برای ارظای تو
اول تو و بعد خودش
در پاسخ اربده های من
نگوید که مزاحم نشو آقا,برو هر جای دگر
دنبال آن هر جائی بگرد
من نمیدانم چرا؟
ولی آنها که میدانند من هستم
تو که من را به همه شان شناسانده ای
نه به همه ی هم جنسانت
همه ی هم جنسانم
و
مخلوطی از هم جنسان من و تو
شاید کسی پیدا شود
از کلکسیون هم خوابه های مذکر و نیمه مذکرت
که امنیت آورد برایت از شر من
اما کی؟
کجا؟
به دادت خواهند رسید؟
پس چرا آن شب که پشت میله های خوابگاه
همانجا که هیچ وقت در آن نخوابیدی
آنجا که فقط آنجا نخوابیدی
و مثل کودکان بی کس زانو بغل کرده و مایوس
انتظار کیفت را میکشیدی,نه انتظار عشقت را
کسی پناهت نداد؟
و فقط من بودم که اشک میریختم و صدای فحش هایت از صبح فردا بلند شد
من دوباره باز خواهم گشت و تو باز یخه خواهی شد
لطفا
یک کبریت همیشه همراه داشته باش که اگر باز هم
فندک من همان دفعه ی اول روشن نشد
من از قصدم پشیمان نشوم
که یک جرقه کافیست تا آتش زند ما را
با الکلی که شاید در ویلای شمال
یا در مهمانی رفقا
تو را رقصاند
یا آن شب در اورژانس
از روی میز پرستار کش رفتی که بد مست کنی رفیق
اما من
آنجا هم با توام
کنار تو
میخواهم پا سوز تو شوم
این بار اما به قول خودت
تا ابد